آنابل (عروس خانم) آنا لنا (خواهر عروس خانم و شاهد ازدواج)
روز گذشته بی بی سی گزارش کرد که یک پسربچه شش ساله به نام میکا و نامزد پنج ساله اش به نام آنابل در حالی که قصد سفر به افریقا را برای ازدواج با یکدیگر در روز نخست ژانویه داستند، توسط پلیس متوقف شدند. این زوج در حالی قصد سفر بدون پاسپورت و هیچ پولی را داشتند، که برای مراسم ازدواجشان فکر همه چیز را کرده بودند! آنها یک شاهد رسمی به نام آنا لنای 7 ساله [خواهر آنابل] را به عروسی خود دعوت کرده بودند تا همراهشان در این سفر باشد.
این زوج اما پیش از آن که بتوانند، قصد خود را عملی کنند، در راه آهن هانوفر توسط پلیس متوقف شدند. این زوج جوان که بسیار عاشق یکدیگر هستند، دلیل انتخاب افریقا را برای ازدواج، گرم بودن آن بیان کردند. ایده ی این ازدواج رمانتیک در میهمانی حانوادگی جشن شب کریسمس شکل گرفت. زمانی که پسربچه ی داستان، میکا دو دختر دیگر را با گفتن داستانهایی از خاطرات تعطیلاتش به ایتالیا سرگرم کرد. صبح روز بعد اما اتفاق غیر منتظره ای رخ داد
در حالی که همه ی اهل خانه در خواب بودند، سه کودک داستان، پس از حدود یک کیلومتر پیاده روی به ایستگاه ترم رسیدند. تنها زمانی که یکی از ماموران انتظامات متوجه شد، این سه کودک منتظر قطار برای فرودگاه هستند، پلیس خبردار و وارد عمل شد. اولین کاری که افسران پلیس کردند این بود که برای این بچه ها توضیح دادند بدون پول و بلیت آنها نمی توانند به جایی سفر کنند. در عوض به آنها اجازه دادند، بازدید کوتاهی از اداره پلیس انجام دهند، تا این که خانواده ی شان به آنها ملحق شود. آژانس خبری فرانسه می گوید: اگرچه فعلا برنامه ی ازدواجی در کار نخواهد بود، پلیس امکان رخ دادن این ازدواج عاشقانه را در افریقا و در آینده رد نکرد.
(کی میاد فرار کنیم؟
)
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:37 توسط احمد رضا
|
روزی مردی ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدی می گذشت
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد و به اتومبيل او خورد.
مرد پايش را روی ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادی ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو جايی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.
"برای اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت...
برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند سوار ماشينش شد و رفت.
در زندگی چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند
اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداريم گوش كنيم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:14 توسط احمد رضا
|
دلتون قد یه دریا
توی این شبای سرما
یادتون همیشه با ما
فروشگاه شوهر

یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.
مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)
6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .
طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.
طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.
طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.
طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه
هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.
طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.
او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.
شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است
با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.
نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش.
(نویسنده این مطلب قصد توهین به هیچکسی را ندارد)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 9:20 توسط احمد رضا
|
دعای خیر پدر

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:35 توسط احمد رضا
|
فاطمه معتمد آریا هم در نیویورک کشف حجاب کرد

+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:34 توسط احمد رضا
|
سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی
خدایا ! ! !
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا !
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا !
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا !
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا !
تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:31 توسط احمد رضا
|
سلام دوستان . تا حالا به اين فكر كردين كه زيباترين الفباي انگليسي رو كي
نوشته ؟ نه ؟ خوب اين عكس ها رو ببينين








+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:50 توسط احمد رضا
|
گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:32 توسط احمد رضا
|
سلام دوستان
اميدوارم خوب باشيد
14 آذر روز بدنيا اومدن آخرين فرزند از خانواده ما بوده كه اونم منم ( (( احمد رضا ) ))
(((((((((((((((((((((((((هورااااا))))))))))))))))))))))

اگه اشتباه نكنم 14 آبان روز تولد يكي ديكه از اقوام گرام بوده كه من فراموش كردم بهش تبريك بكم از همين جا بهش تبريك مي كم
(((((((((((((((((((((((((تبريك))))))))))))))))))))))

+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:22 توسط احمد رضا
|
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نديده ي شاه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


بقيه عكس ها هم در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:57 توسط احمد رضا
|